مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

24

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

طبرى در حوادث سال دوازدهم گويد : آنگاه خالد بن وليد « 1 » به سوى قلمرو عياض بن غنم رفت تا مشكل خود را با او حل كند و او را كمك دهد . او راه فلّوجه را پيمود تا آنكه در كربلا فرود آمد ؛ كه عاصم بن عمر و سالار پادگان آنجا بود . خالد چند روزى در كربلا ماند و عبداللَّه بن وثيمه از وجود مگس به وى شكايت برد . خالد به او گفت : صبر كن ، من مىخواهم اردوگاههايى را كه به فرمان او ساخته شده‌اند محل سكونت اعراب قرار دهم تا خطر حمله به مسلمانان از پشت از ميان برود و آنگاه اعراب بدون ترس و واهمه نزد ما آيند . خليفه به ما چنين فرمان داده و اين كار مشقت را از امت برمىدارد . مردى از قبيلهء اشجع دربارهء شكايت ابن وثيمه گفت : مركوب خويش را در كربلا و در عين التمر نگهداشتم . . . « 2 » تا آخر ابيات . ياقوت حموى دربارهء كوفه گويد : . . . آنگاه سعد به سوى مدائن نزد يزدگرد رفت . وى خالد بن عرفطه ، « 3 » هم پيمان بنى زهرة بن كلاب را پيش فرستاد ؛ ولى تا آمدن خالد به ساباط مداين ، سعد بر او دست نيافت . آنگاه راه مداين در پيش گرفت و چون گذرگاهى نيافت ، او را به سوى گذارى نزديك روستاى صيادين ( شكارچيان ) در پايين مداين راهنمايى كردند .

--> ( 1 ) - در مأخذ خالد است و خالد بن وليد نيست . ( 2 ) - ر . ك : تاريخ الطبرى ، ج 2 ، ص 574 . ( 3 ) - خالد بن عرفطه از فرماندهان سپاه عمر سعد در جنگ با امام حسين ( ع ) بود . در كتاب بصائر الدرجات به‌سندى از سويد بن غفله آمده است : من نزد اميرالمؤمنين ( ع ) بودم كه مردى آمد و گفت : اى اميرمؤمنان ، من از وادى القرى نزدتان آمده‌ام ؛ خالد بن عرفطه مرد . حضرت فرمود : او نمرده است . مرد سخن خويش را تكرار كرد . حضرت فرمود : نمرده است . به آن كه جانم به دست او است او ( خالد ) نمىميرد . مرد براى بار سوم سخن خويش را تكرار كرد و گفت : سبحان اللَّه ، من به شما از مرگ او خبر مىدهم و شما مىگويى كه نمرده است ؟ ! آنگاه على ( ع ) به او فرمود : سوگند به آن كه جانم به دست اوست خالد نمرده است و نخواهد مرد تا آنكه سپاه گمراهى را كه پرچمش به دست حبيب بن جمّاز خواهد بود رهبرى كند ! گويد : حبيب اين سخن را شنيد و نزد اميرالمؤمنين آمد و گفت : شما را دربارهء خود سوگند مىدهم ، من از شيعيان شما هستم ، گفته‌ايد من كارى را انجام مىدهم ، من هرگز دست به چنين كار زشتى نمىزنم . على ( ع ) فرمود : اگر حبيب بن جمّاز باشى آن پرچم را حمل خواهى كرد . حبيب رو برگرداند و گفت : اگر حبيب بن جمّاز باشم آن را حمل خواهم كرد . ابو حمزه گويد : به خدا سوگند او نمرد تا آنكه عمر سعد سپاه را به سوى حسين بن على ( ع ) گسيل داشت و خالد بن عرفطه را فرمانده پيش قراولان آن قرارداد ؛ و حبيب پرچمدارش بود ! ر . ك : بحار الانوار ، ج 44 ، ص 259 - 260 ، باب 31 ، حديث شمارهء 11 .